خوشا آنان که در راه رفاقت رفيق باوفا بودند و هستن
امروز دلم شکست باز از همان جای همیشگی ...
کاش می شد آخر اسمت نقطه ای گذاشت تا دیگر شروع نشوی ،
کاش می شد فریاد بزنم پایان ... دلم خیلی گرفته ،
اینجا نمی توان به کسی نزدیک شد ،
آدم ها از دور دوست داشتنی ترند !
گناهي ندارم ولي قسمت اينه
كه چشماي كورم به راهت بشينه
براي دل من واسه جسم خسته ام
مني كه غرورو تو چشمات شكستم
سر از كار چشمات كسي در نياورد
كه هر كي تو را خواست يه روزي بد آورد
براي دل من واسه جسم خسته ام
مني كه غرورو تو چشمات شكستم
واسه من كه بر عكس كار زمونه
يكي نيست كه قدر دلم رو بدونه
گناهي ندارم ولي قسمت اينه
كه چشماي كورم به راهت بشينه
هنوزم زمستون به يادت بهاره
تو قلبم كسي جز تو جايي نداره
صداي دلم سازه نا سازگاره
سكوتم به جز تو صدايي نداره
تو خواب و خيالم همش فكر اينم
كه دستاتو بازم تو دستام ببينم
ولي حيف از اين خواب پريدم كه بازم
با چشماي كورم به راهت بشينم
سر از كار چشمات كسي در نياورد
كه هر كي تو را خواست يه روزي بد آورد
براي دل من واسه جسم خسته ام
مني كه غرورو تو چشمات شكستم
تمام روزها را میسرایم , بعد شبها هزاران تک ستاره می شمارم تا بیایی
شبیه آن پرستوی مهاجر من هم امروز اسیر گرم و سرد روزگارم تا بیایی
اگر چه بد نکردم با تو تا وقتی که رفتی ولی با این همه من شرمسارم تا بیایی
از آنروزی که رفتی زیر باران نگاهم همیشه غرق شط انتظارم تا بیایی
خودم هم خوب می دانم که بعد از مرگ من نیز همیشه می تپد قلب مزارم تا بیایی
فقط این چند بیت انتظار آلود خود را درون دفتر دل می نگارم تا بیایی
هوای وصل کسی میکن که بوالهوس است
در آن دلـــــی که مـحبت بود تمنـــــا نیست
الا ای همنشین دل که یارانت برفت از یاد مرا روزی مباد آن دم که بی یاد تو بنشینم
جهان پیر است و بیبنیاد از این فرهادکش فریاد که کرد افسون و نیرنگش ملول از جان شیرینم
ز تاب آتش دوری شدم غرق عرق چون گل بیار ای باد شبگیری نسیمی زان عرق چینم
جهان فانی و باقی فدای شاهد و ساقی که سلطانی عالم را طفیل عشق میبینم
اگر بر جای من غیری گزیند دوست حاکم اوست حرامم باد اگر من جان به جای دوست بگزینم
شب رحلت هم از بستر روم در قصر حورالعین اگر در وقت جان دادن تو باشی شمع بالینم
نوشته ها با چشمانی که زیباترین خاطره دنیا بود خوانده شود.....
نبودنت بهترین بهانه است برای اشک ریختن
ولی کاش بودی تا اشکهایم از شوق دیدارت سرازیر میشد
کاش بودی و دستهای مهربانت مرهم همه دلتنگیها و نبودنهایت میشد
کاش بودی تا سر به روی شانه های مهربانت می گذاشتم
و دردهایم را به گوش تو میرساندم
بدون تو ....... برایم عذاب است
کاش میدانستی که چقدر ...
میدانی که اگر از کنارم بروی
لحظه های زندگی برایم پر از درد و عذاب میشود

شکست نه برای پنهان کردن است نه بهانه پنهان شدن .
میگویند از صبح بنویس ، از آفتاب ، و من چگونه از خورشید بنویسم وقتی تمام وقت،باران پنجرهی چشمانم را شسته است.
همه دلشان نقشهای مثبت میخواهد و آدمهای خوشحال، اما من گمان میکنم این خیلی خوب است که نمیتوانم ادای آدمهای خوشبخت را دربیاورم .
بیستارهام و زرد با طعم معطر پاییز ، که حضورش تنها معجزه لحظههای تنهایی من است .
قیمت وفا شاید گرانتر از آن بود که بهانه دوست داشتنی زندگیم از عهده داشتنش بر آید .
سقف اعتماد تعمیریست ، مدام چکه میکند ، آغوشِ ترانهها همچنان از عطر تن او که باید پر باشد خالیست .
مهم نیست تمام سرزنشها را میپذیرم به بهانه تولد حقایق غمانگیزی که درد را به درد میآورد و آتش را میسوزاند . این دل دیوانه همیشه یک پادشاه مغرور حقیقی داشته است .
اگر ترانهها ثمره تخیل بود به جنون نمیرسید،اعتراضی نیست کسی که به او نمیرسد به جنون رسیده از او راضیست. خلاصه غم سنگینیست اگر بر سر نخواستن دلی دعوا باشد.
اما همیشه حق با برندهها نیست،میشود درعین بازنده بودن سربلند بود و او را از کوچه پس کوچههای دنیا گدایی کرد .
قرار بود حقیقت را بگویم سختست ، بیعلاج است ، دانستنش آدم را کم کم میکشد ، اما همین است خبر کاملا ناگوار و واقعیست : او یکی را بجز من داشت...
سکوت میکنم تا به خاک سپردن آخرین خاکسترهای آرزوی برباد رفتهام آبرومندانه باشد،
گریه میکنم باشکوه مثل اقیانوس ، lمثل ابر ، او نمیشنود و نمیداند که ماه خوشبختی مشترکِ همه بیستارههاست.

هزار جهد بکردم که سر عشق بپوشمنبـود بر ســر آتش میســرم که نجوشم
به هوش بودم از اول که دل به کس نسپارم
شمــایل تو بدیدم نه صبـــر ماند و نه هوشم
حکایتی ز دهانت به گوش جان من آمد
دگر نصیحت مردم حکایتست به گوشم
مگر تو روی بپوشی و فتنه بازنشانی
که من قرار ندارم که دیده از تو بپوش
من رمیده دل آن به که در سماع نیایم
که گر به پای درآیم به دربرند به دوشم
بیا به صلــح من امروز در کنار مـــن امشب
که دیده خواب نکردست از انتظار تو دوشم
مرا به هیـــچ بدادی و من هنـــوز بر آنم
که از وجود تو مویی به عالمی نفروشم
به زخم خورده حکایت کنم ز دست جراحت
که تندرست ملامت کند چـــو من بخروشم
مرا مگوی که سعدی طریق عشق رها کن
سخن چه فــایده گفتن چــو پند میننیوشم
به راه بادیه رفتن به از نشستن باطل
و گـر مــراد نیابم به قدر وسع بکوشم
شکستی و نشکستم، بریدی و نبریدم
اگر ز خلــق ملامت؛ کشیدم از تو کشیدم
دگـــر ز کـــرده ندامت؛ شنیدم از تو شنیدم
کیام؟ شکوفه اشکی، که در هوای تو هر شب
ز چشـــم ناله شکفتــم، به روی شکـــوه دویدم
چو شمع خنده نکردی، مگر به روز سیاهم
چو بخت جلوه نکردی، مگر ز مـوی سپیدم
جوانیام به سمند شتاب میشد و از پی
چـو گــرد در قــدم او، دویــدم و نرســیدم
وفا نکردی و کردم به سر نبردی و بردم
ثبات عهد مرا دیدی، ای فــروغ امــیدم
تا از دلم بشویی غمـــهای روزگــــــاران
تو روح سبز گلزار گل شاداب بی خار
مرا از پا فكنده شكستنهــــای بسیار
تو ياس نو دمیــــده من گلبــــرگ تكیده
روزی آيی كنارم كه عشق از دل رميده
ترا ناديدن مــــــا غــــــم نباشد
كـه در خيلت به از ما كم نباشد
من از دست تو در عالم نهم روی
وليكن چون تو در عالم نباشـــــد
روزی تو خواهی آمد از کوی مهربانی
اما زمن نبينی ديگـــر به جا نشــانی

- الهى! تا تو در غیب بودی من همه عیب بودم چون تو از غیب به در آمدی من از عیب به در آمدم.
- الهى! نه ظالمی كه گویم زنهار، نه مرا بر تو حقی كه گویم بیار،چون در اول برداشتی در آخر فرو مگذار.
- الهى! اگر كار به گفتار است بر سر همه تاجم و اگر به كردار است به پشّه و مور محتاجم.
- الهى! آمرزیدن مطیعان چه كار است؟ كرمی كه همه را نرسد چه مقدار است؟
- الهى! چون آتش فراق داشتى، دوزخ پر آتش از چه افراشتى؟!
- الهى! همتی ده كه شوق اطاعت افزون كند و طاعتی ده كه به خشنودی تو رهنمون كند.
- الهى! یقین ده كه در آن شك و ریا نبود و علمی كه بی برق و ضیا نبود.
- الهى! به حق آنكه تو را هیچ حاجت نیست، ببخش بر آنكه او را هیچ حجّت نیست.
- الهى! به درگاه آمدم بنده وار، لب پُر توبه و زبان پراستغفار، خواهی به كرمعزیزدار
خواهی خوار، كه من خجلم و شرمسار، تو خداوندی و صاحب اختیار.
- الهى! آنچه مرا كام است نه به اندازه ی كام است، چون كرمت عام است؛اگر نظر كنی كار تمام است.
- الهى! همچو بید می لرزم كه مبادا به هیچ نیرزم.
- الهى! گدای تو به كار خود شاد است، زیرا هر كه گدای تو شد در دو عالم سلطان است.
- الهى! فرمودی كه در دنیا به همان چشم كه در توانگران نگرید در درویشان نگرید، تو كريمي و
اولي تر كه در آخرت به همان چشم كه در مطيعان نگري در عاصيان نگرى.
از صمیم قلب گوش کن شاید دل به دل راه داشت

باخ گولوم گلدی باهار آچدی بولاق لار گؤزونو
نگاه کن گل من بهار آمد و چشمه های آب چشم های خود را باز کردند و جاری شدند
یار اینانما بو گؤز یاشلاری باغلار گؤزومو
باشه یار من ، باور نکن که این اشک چشمها من بالاخره مرا نابینا خواهد کرد
قورخورام سنسیز اؤلم، آغلایاسان آرخامجا
میترسم بدون تو بمیرم و به پشت سرم گریه کنی
آخی اؤلسم ملکیم کیم سیلر آغلار گؤزونو
آخه ملکه من آگر من بمیرم چه کسی اشک چشم تو را پاک خواهد کرد
نه قدر گؤینه میشم، نه قدر سیزلامیشام
چه سوختن ها که نکردم ، چه ناله ها که نکردم
نئجه یارسیزلامیشام، یار نئجه یالقیزلامیشام، آه نئجه یالقیزلامیشام
چه بی یار شدم من ، چه بی یار شدم ، چه بی یار شدم
بو کؤنول دفترینه، درد، کده ر یازدی فلک
بر دفتر قلب ، فلک چه دردها که نوشت
بو غریب طالعیمه گؤرکی نه لر یازدی فلک
بر این طالع غریبم ببین که فلک چه ها نوشت
نه یلریم آخی من سنسیزلیگه اؤیره شمه میشم
تقصیر من چیست که بدون تو بودن را نیاموخته ام
منه غربتده کئچن، عؤمرو هده ر یازدی فلک
عمری را که فلک برای من بدون تو نوشته هدر رفته نوشته است
آه نه قده ر گؤینه میشم، گؤز یاشین گیزله میشم
آه که چقدر من سوخته ام ، چقدر اشک چشمانم را پنهان کرده ام
نئجه سنسیزله میشم، یار نئجه سنسیزله میشم
چقدر بی تو شده ام ، یار من چقدر بی تو شده ام
چقدر تشنه تو شده ام ، یار من چقدر تشنه تو شده ام
به شانه بار هم بردیم قشنگ است
در این دنیـــا که پایانـش مرگ است
برای هم اگــر مــردیم قشنگ است
به یادت همیشه گوش میکنم:
شب به گلستان تنها منتظرت بودم
باده نا کامـی در هجـــــر تو پیمودم
منتظرت بودم ....منتظرت بودم.....
آن شب جان فرســــا من بی تو نیاسودم
وه که شدم پیر از غم آن شب و فرسودم
منتظرت بودم .... منتظرت بودم....
بودم همه شب دیده به ره تا به سحر گاه
ناگه چـــو پری خنــــده زنان آمـــدی از راه
غمها به سر آمد زنگ غم دوران از دل بزدودم
منتظرت بودم .... منتظــرت بودم....
پیش گلها شاد و شیدامی خرامید آن ـقامت مـوزونت
فتنه دوران دیــده تو از دل و جـان من شــده مفـتونت
در آن عشق و جنون مفتون تو بودم
اکنــون از دل من بشنـــو تو سرودم
منتظرت بودم .... منتظرت بودم....
منتظرت بودم .... منتظرت بودم....
اعتماد را ، قول را ، رابطه را و قلب را
زیرا وقتی اینها می شکنند صدا ندارند
ولــــــــی درد بسیـــــــــــــــــــار دارند

یه همچین روزی چشمای قشنگت رو به دنیا باز کردی
پس مبارک ها باشه
دوست داشتم بهت هدیه بدم ،تدارک هم دیده بودم ولی ندونستم چه جوری به دستت برسونم
بجاش برات این چند شاخه گل رو میزارم
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
امیدوارم قدرشون رو بدونی
مواظب خودت باش عزیــــــــــــــــز دل
شمع دانی به دم مرگ به پروانه چه گفت؟
گفت ای عاشـق بیــــچاره فرامـوش شوی
سوخت پروانه ولــی خــوب جــوابش را داد
گفت طــولی نکشـد تو نیز خامـوش شوی
هستی بهانه کردم و خندان گریستمتا کس نداند که گرفتار کیستم
یا رب چه چشمه ایست محبت
که یک قطره نوشیدم و دریا گریستم
پروردگارا به من بياموز دوست بدارم کساني را که دوستم ندارند عشق بورزم به کساني که عاشقم نيستند
بگريم براي کساني که هرگز غمم را نخوردندبه من بياموز لبخند بزنم به کساني که هرگز تبسمي به صورتم ننواختند
محبت کنم به کساني که محبتي درحقم نکردند
ببخشم کساني را که هر چه خواستند با من، با دلم، با احساسم کردند
و مرا در دوردست خودم تنها گذاردند
صدات کـــردم آنجا بودی
بدون تو معنای عمر چیست
وقتی ندانم اسراری از غیب
خواهم رضای تو جانم فدای تو
دلم می خواد، که باشـم با تو
خسته ام از دنیا از این دو رنگی ها
فقط می خوام که باشـــــــــم با تو
بدينسان خوابها را با تو زيبا مي كنم هر شب
تبي اين گاه را چون كوه سنگين مي كند آنگاه
چه آتشها كه در اين كوه برپا مي كنم هر شب
تماشايي است پيچ و تاب آتش ها .... خوشا بر من
كه پيچ و تاب آتش را تماشا مي كنم هر شب
مرا يك شب تحمل كن كه تا باور كني اي دوست
چگـــــونه با جنـــون خود مـــــدارا مي كنم هر شب
چنان دستم تهي گرديده از گرماي دست تو
كه اين يخ كرده را از بي كسي ها مي كنم هرشب
تمام سايه ها را مي كشم بر روزن مهتاب
حضورم را ز چشــم شهـــــرحاشا مي كنم هر شب
دلم فرياد مي خواهد ولي در انزواي خويش
چه بي آزار با ديوار نجوا مي كنم هر شب
كجا دنبال مفهومي براي عشق مي گردي ؟
كه من اين واژه را تا صبح معنا مي كنم هر شب
باغا گیرمرم سن سیزگـولـو درمــرم سنسیز
داغلاردا آهو ملر!!!
بیل کی او منم سن سیز
دیلبریم ... دیلبریم....
گل گل آهــو بالاسی
اوجـا داغـــلار آراسی
بی داغـدا جیران گزر
ایاغـیـــم داشـلار ازر
من یارا نینمیشم یار مننن کنار گزر؟
دیلبریم ... دیلبریم....
گـل گـل آهو بالاسی
اوجــا داغــلار آراسی
داغـــــلارین اوزون د
جیران اوتلار دوزوندا
من یاریمی تانیـــرام
قارا خال وار اوزون د
دیلبریم ... دیلبریم....
گـل گـل آهو بالاسی
اوجا داغــــلار آراسی
هر دردیمین چاراسی
دانلود

به سوی تو به شوق روی تو به طرف کوی توسپیده دم آیم مگر تو را جویـــم ،بگو کجایی؟
نشان تو گه از زمین گاهی از آسمان جوییم
ببین چه بی پروا ره تو میپویم ،بـــگو کجایی؟
کـــــی رود رخ ماهت از نـظرم نظــرم
بغیـر نامت کـــــــی نام دگر ببرم ببرماگر تو را جویم حدیث دل گویم
بگــــــــــــــو کجــــــــــــــــایی؟
يا دل از ديدن تو سيــــر شود – بعد برو
اي پرنده به کجا؟! قدر دگـــر صبــر بکن
آسمان پاي پرت پيـــــر شود – بعد برو
باش بــا دست خود آيينه را پـــاک بکن
نکند آيـيـنــه دلگـيــر شـــود – بعد برو
يک نفر حسرت لبخند تو را مي بارد
خنده کن عشق نمک گير شود – بعد برو
خواب ديدي شبي از راه سوارت آمد
باش خواب تو تعبير شود – بعد برو
زمانی بود قلبی پاک داشتم به وسعت دریاها ، قدرش را ندانستم .زمانی بود دلی صاف داشتم به وسعت آسمان آبی، قدرش را ندانستم.
هر روز لکه ای سیاه در آسمان دلم نقش می بست و من بی گمان با قلبی تسخیر شده به دست شیطان آن راندیده می انگاشتم و حال ابرها بقدری زیادند که دیگر ...
هر روز فضای دلم بارانی است ، هر روز تندرها و رعد و برقها آرامشم را با خود می برند . من مانده ام و خدایخود ، پشت سر ، همه گستاخی و پیش رو چیزی ندارم ، شرمم می آید از خودم ، از دنیای خودم .
می دانم چندین بار به درگاهت آمدم ، هر بار حس کردم که مرا بخشیدی ، هر بار مرا در دریای لطف بی کرانتغرق ساختی و باز من گستاخ تر از قبل ،
نمی دانم شاید اگر به جای تو بودم ... چیزی ندارم بگویم ، هیچ ، تنها ...
دوباره به سویت بازگشته ام ، با کوله باری سنگین تر از گناه ، با دلی طوفانی تر و قلبی پر از ابرهای سیاه .
نمی دانم ، خودم هم تکلیفم را نمی دانم .
خیلی سر درگمم ، شاید باید راه بیفتم بروم یک جای دور دنبال خودم بگردم .دلم شکستی و جانم هنوز چشم براهت
شبی سیاهم و در آرزوی طلعت ماهت
در انتظار تو چشمم سپید گشت و غمی نیست
اگر قبول تو افتد فدای چشم سیاهت
اما این عشق زمینی بال پرواز او را بسوی عشق نامحدود آسمانی می گشاید.
